
بالاخره مجموعه داستان من چاپ شد. با مشکلات فراوان!
نام: این داستان ویار دارد
نشر: انتشارات سخن گستر
دوستانی که تمایل به دریافت کتاب دارند در قسمت نظرات خصوصی پیام بگذارند
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:47 توسط مجتبا نیک سرشت
|
کویر هم که باشی
ستاره ها زنده میمانند
حالا خورشید هرچه میخواهد ببارد
حتا شکارها هم برای بودنت
فشنگ ها را روی هوا میقاپند
خوش به حال کودک شکارچی
مجتبا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 23:49 توسط مجتبا نیک سرشت
|
امسال هم اثر انگشت را روی لبهای از ترس سرخ شده زدیم.
ازکمر تا شدیم و داخل صندوقهای سفید زنده بگور.
رویش سال با طعم جوهر سبز مبارک
مجتبا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:52 توسط مجتبا نیک سرشت
|
شعری در وبلاگ علیرضا قدرتی خواندم و این کلمات به ذهنم رسید:
این روزها
حال و روز من خراب تر از جنگ جهانی دوم است
لبخند که می زنی
قطعنامه 598 صادر میشود
جام های زهر به سلامتی تو بالا میروند
همه به خانه بر میگردند
و هیچ کسی برای مفقود الاثر شمع فوت نمیکند
آهای
من هنوز زیر آتش مانده ام
برای خواندن شعر آقای قدرتی به این وبلاگ بروید: http://bamdade2004.blogfa.com/
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 11:16 توسط مجتبا نیک سرشت
|
آنچه اصغر فرهادی گفت: “سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند. آنان خوشحالند چون در این زمان که صحبت جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند و از دشمنى و کینه بیزارند.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:42 توسط مجتبا نیک سرشت
|
قوی که باشی
زودتر میشکنی
موریانه ها هیچوقت علف نمیخورند
بادها فقط درختان تناور را میشکنند
کودکان فقط روی درختها یادگاری حک میکنند
و پیرمردان تنها زیر سایه درختان زندگی خود را به پایان میرسانند
قوی که باشی همه می ایستند تا شکستنت را
روی تختهای خواب، بخوابانند
برای ایستادنت خون بریز
اینجا نگاهها کسی را سربلند نمیخواهند
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:39 توسط مجتبا نیک سرشت
|
تکراری نگاه نبودت قریب شد
افتاد توی چشمه خشکی و سیب شد
چرخیده بود دور سر کرمهای سرخ
مانند هسته ای که اسیر فریب شد
رخ زد دوباره از پس دوریت شاخه ای
در دستهای کاغذی تو ادیب شد
پیراهنی مچاله گوشه ی عکسی سیاه ماند
با تو نشست با همه تن ها غریب شد
تا اینکه خواست از تو بگوید - سکوت بود-
تا اینکه خواست با تو... ولی بی نصیب شد
نعش اتاق تیتر یک روزنامه بود
« آواره ای شهید نگاهی نجیب شد»
اینجای قصه خودکشی یک گالیله بود
هر قدر دورتر بشوی.............. زمین گرد است
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:20 توسط مجتبا نیک سرشت
|