تبليغاتX
دیگه تمومه

دیگه تمومه

و خدایی که در این نزدیکی ... مرا دوست دارد

با یه حرکت عجیب غریب که پیشنهادش از طرف خودم بود و نفهمیدم چطور شد جلسات هفتگی انجمن شعر و قلم یکی شد

به این ترتیب که پنج شنبه ها

یک هفته جلسه داستان خوانی

یک جلسه شعر خوانی

دو جلسه کارگاه نقد و اموزش و فیلم و بررسی حرکت شعر و داستان و ..................





راستی عید قربونتون مبارک

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:21 توسط مجتبی نیک سرشت| |

وبلاگ !!!! نه برای تو!!!!  سه سالش پر شد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:20 توسط مجتبی نیک سرشت| |

ساعت 18 بود که از طبقه سوم ساختمان قدیمی موسسه پله ها را با بوی نم یکی پس از دیگری اشتنشاق کردم و زیپ گرمکن خود را بالا کشیدم. قدم به راه بازگشت به خانه نهادم و وارد ایستگاه BRT چهارراه ولیعصر شدم. باران مردم را آنقدر به هم نزدیک کرده بود که حتی فضای خالی عبور یک سوزن هم از میان این همه علاقه وجود نداشت. با سوزاندن کلمات و انرژی قابل ملاحظه ای که می­توانست در راستای برقرار صلح جهانی بکار رود، خود را در انتهای صف یکی از ورودی ها قرار دادم. صفی که در قسمت بانوان تا خط کشی های خیابان هم کشیده شده بود. ده دقیقه ای نگذشته بود که هوای زیر سقف به مقدار متنابهی کاهش یافت و با یک حساب سرانگشتی ده صد تا هزارتا عزم خود جزم نمودم تا این کوره مهر و صمیمت را ترک گفته و زیر بارش نزولات آسمانی منتظر توقف یک دستگاه وسیله شخصی شدم برای حمل این حقیر به دروازه دولت به منظور دسترسی به مترو!

عده ی نامتعارفی نیز منتظر وسیله شخصی بودند اما هرچه زمان می­گذشت و هرچه چراغها قرمز و سبز می­شدند، تغییری در سرعت وسایل نقیله ای که سه ساعت قبل التماس می­کردند که قدم رنجه نماییم و همای سعادت را بر شانه ماشینشان بنشانیم، به وجود نیامد. چه تاکسی های خالی که در حسرت مسافر از جلوی ما رد می­شدند و راننده فراموش کرده بود که ترمز، پدال وسطی است. مدتی که گذشت صدای اعتراض چند نفر به این اعمال بلند شد که مجبور به پیاده گز کردن مسیر گشتند. ما هم که شاد و سرخوش از بارش نخستین باران پاییزی بودیم، کم کم هول برمان برداشت و زیر لب غرولند کردیم. اما افاقه ای نکرد و یک صدا با مسافران منتظر اعم از زن و مرد شروع به استفاده از الفاظ Fدار لاتین و کش دار فارسی نمودیم تا در مسابقه با باران و کسب مقام سخاوت کم نیاوریم و با آغوش باز این الفاظ را تقدیم به هفت جد و آبای رانندگان بی ترمز می­کردیم.

ده دقیقه ای که گذشت دیدم فایده ای ندارد و چاره ای جز پیاده روی تا ایستگاه بعدی BRT نیست. پس پای در رکاب جاده نهادیم و قدم زنان حال موش هایی را درک می­کردیم که همواره زیر باران خیس می­شوند.

قدم به قدم مسافر ایستاده بود به امید توقف! من هم پوزخندزنان از کنار الفاظ کش دار آنها رد می­­شدم تا خود را به ایستگاه میدان فردوسی برسانم. وقتی به ایستگاه خلوت فردوسی رسیدم تقریبا زیرپوشم هم خیس شده بود. بالاخره سوار شدم و بعد با مترو به راحتی و بدون خیس شدن خود را به ترمینال جنوب رساندم و از آنجایی که هیچگاه سرویس نیست با حساب 3ه هزار تا سه هزار تا تصمیم به بازگشت به دیار خود با تاکسی های خطی شدم. از پله های پل عابر پیاده که پایین آمدم هنوز کنار خیابان نرسیده بودم که یک پراید مرا سوار کرد تا سه راه افسریه! دچار بهت شده بودم از اینکه اینجا چه راحت سوار شده بودم و چهارراه ولیعصر کسی سواری نمی­داد که ناگهان مسافری که کنار راننده نشسته بود لب به سخن گشود که هیهات از این روزگار! و بعد اضافه کرد که :« اینها گرگ بالون دیده هستند. » نمی دانم منظورش من بودم یا راننده یا که ولی بهتم دوچندان گشت از اینکه او گفته بود گرگ بالون دیده نه بارون دیده. سپس توضیح داد که در گذشته می­گفتند گرگ بالون دیده و بالون یعنی .............(حقیقتش این بعد یعنی رو نفهمیدم چی گفت ولی انگار یه چیز گرد که به پنبه ربط داشت منظورش بود چون با دو دستش دایره ای کشید و از میان کلمات استخراجی اش پنبه قال فهم بود. البته در اصل بالان درست است و به معنای دام و تله می باشد) و ادامه داد که در گذر زبان و طی طوفان های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هواشناسی این ضرب المثل به گرگ بارون دیده تغییر هویت یافته است و من خوشحال و سرخوش از اینکه فقط من و موش ها نم نکشیده ایم و این نم زدگی به جایجای ادبیات و زبان ما هم رسوخ کرده از هول دویست متر مانده وسط خیابان پیاده شدم و باقی کرایه را پس نگرفتم تا بیشتر زیر نخستین باران دو نفره امسال نم بکشم و خیستر شوم.

آبان 88

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط مجتبی نیک سرشت| |

و به احساس من لگد می­زد            اتفاقی که ماند در رحمم

دیزی سنگی شب درکه داخل معده ای که کرده ورم

دست در دست هم پیاده روی کوه را عصر جمعه گز کردن

بین صدها کروموزوم در من اثرانگشت توست روی بدن

دیزی آن شب چقدر سنگین بود تو مرا توی خانه ات بردی

روی تختت دراز افتادم آبلیموی تلخ می­خوردی/م

آچ مست بی­اراده یخ گشتن گوشه ی داغ بوسه هایت مات

پیرهن را تنت ندیدم و بعد تاج افتاد. های آقا کات!

رویم افتاد تلی از رودی و تو ای کاش پشت من بودی

می­کشیدم سیفون به عادت قبل غرق می­شد کروموزوم زودی

شکمم باد کرده از عشقت بوی خون می­دهد تمام تنم

قفل را می­شکستی و من.... /جیغ می­زد از فرط درد در ( دهنم)

حیف! توپی شدم میان شما            که به این اتفاق می لگدی

کاش مثل تمام قبلی ها جای دیزی ضمانتی سندی...

سوزنت را زدی به احساسم  باد این اتفاق خالی شد

معده ام عق زد اشتباهم را خون تراوید و دستمالی شد

مجتبی نیک سرشت مرداد 88

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:39 توسط مجتبی نیک سرشت| |

تخته سیاه

دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همه­ی بچه های روبرویش را رنگ کرد.

- فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟

باید رنگها را زودتر تمام می­کرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانه­ی مادری­اش بیرون نیاندازد.

 

 

پر پر پرنده

- نمی خوام! اصلا کی گفته پر باید باز بشه تا بپریم. نمی شه با پر بسته پرید؟ نمی شه آنقدر بپری تا خسته بشی و با سر بخوری به لبه ی تختت و بیدار بشی و ببینی صبح باید می رفتی پادگان ولی ساعت دهه و حالا اگه بری باید کلاغ پر بری تا دم آسایشگاه ... آسایشگاه که نه جایی که مثل مرغها می خوابی که روی تخت زیر پتو میری و تا صبح به این فکر می کنی که کلاغه پرنزنه و تو با پر بسته که قراره حالا حالاها هم بازنشه دروغ بگی که من به زبون مادربزرگم سروازم. پرواز رو دوست ندارم. پرم رو باز نکنید. من پربسته می پرم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:5 توسط مجتبی نیک سرشت| |

تخته سیاه

دستهایش را تا مچ داخل سطل برد و پیشانی همه­ی بچه های روبرویش را رنگ کرد.

- فکر نمی کنی برای این روستا یه تخته سیاه کافیه؟

باید رنگها را زودتر تمام می­کرد تا دستمزدش را از کارگردان بگیرد تا صاحبخانه وسایلش را از خانه­ی مادری­اش بیرون نیاندازد.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:4 توسط مجتبی نیک سرشت| |

نقشه شهر پشت و رو تا زد

تا ته انقلاب اندازد

همه جا را چراغ قرمز کرد

تا خودش یک تنه بیاغازد

تا بمانیم پشت خط کشی اش

هرچه خواهد کند برافرازد

جای سرویسهای آزادی

غلطکی سمت برج می­گازد

بوی چاه نکنده غلطک

شهر را مستراح می­سازد

نشود سبز این چراغانی

شهر بی سرپناه می­بازد

رگ تاهای نقشه را بزنید

لجن اینجا عجیب می­تازد

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط مجتبی نیک سرشت| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ