تبليغاتX
دیگه تمومه
تکراری نگاه نبودت قریب شد

افتاد توی چشمه خشکی و سیب شد

چرخیده بود دور سر کرمهای سرخ

مانند هسته ای که اسیر فریب شد

رخ زد دوباره از پس دوریت شاخه ای

در دستهای کاغذی تو ادیب شد

پیراهنی مچاله گوشه ی عکسی سیاه ماند

با تو نشست با همه تن ها غریب شد

تا اینکه خواست از تو بگوید - سکوت بود-

تا اینکه خواست با تو... ولی بی نصیب شد

نعش اتاق تیتر یک روزنامه بود

« آواره ای شهید نگاهی نجیب شد»

اینجای قصه خودکشی یک گالیله بود

هر قدر دورتر بشوی.............. زمین گرد است




+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:20 توسط مجتبی نیک سرشت |

نگاهی بر مجموعه شعر آتش نوشته های مداد شمعی اثر راهله معماریان

مجموعه شامل 52 شعر کلاسیک از راهله معماریان است که توسط دفتر شعر جوان چاپ شده است

احمد شاملو: شعر یک حادثه است. حادثه ای که زمان و مکان سبب سازش آن است. اما شکل بندی اش در زبان صورت میگیرد.

با توجه به این تعریف وقتی با مجموعه ای از سروده های یک شخص روبرو هستیم، مسلمن علیرغم این که نوع جهان بینی وی توجه ما را به خود معطوف میکند، شیوه زبانی بکار گرفته شده و یکدستی و قاعده مندی آن در مجموعه قابل اهمیت خواهد بود.

زبان در مجوعه « آتش نوشته های مداد شمعی» بسیار ساده است و خواننده به راحتی با عبارات ارتباط برقرار میکند و مضمونی که مدنظر نظر شاعر بوده، بدون کم و کاست دریافت میکند و جای هیچ گونه کشف و شهودی برای مخاطب نمیگذارد. باید اذعان داشت که برای این شعرها دیگر رمزگشایی و یا تاویلی لازم نیست زیرا این روایات ساده که با زبانی ساده انگاشته اند، خود به راحتی ذهنیات شاعر را به خواننده باز مینمایاند.

تفاوت تاریخی در سروده ها امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است و این تفاوت در همه وجوه زیباشناسانه نمود دارد. علاوه بر المان هایی نظیر جهان بینی، تصویر و یا تخیل که خود در زبان مصداق می یابند، شیوه نوشتاری (بیانی) که بافت زبانی را کامل میکند، نیز شاخصه ای است که مستقیمن با تغییر تاریخ سرایش تغییر خواهد کرد. در مجموعه « آتش نوشته های مداد شمعی» این تفاوت زمانی و زبانی فاحش است و عدم درج تاریخ در ذیل شعرها خواننده را درگیر این موضوع میکند که آیا راهله معماریان با گذشت زمان از زبان کلاسیک به معیار رسیده است و یا بالعکس. تا جایی که در برخی شعرها ترکیبی از هر دو زبان به چشم میخورد.

زبان نو

ص21 آبستن هزاره سوم با ابروان سربی خاموش                 موهای بی دلیل پریشان بی روسری و عینک و روپوش!

زبان قدیم

ص 15 به خود نمایی اگر دم زدم زبانم لال           تمام آنچه نوشتم شکنج یک آن بود

ص 17 حرفم کنایتی ست به فرق جناس ها         برهان خلف طوطیکان و قیاس ها

ترکیب دو زبان

ص 26 آدمم بخوان که چندی بچگی کنم از اول........ جامدادی جدیدم غبطه ای شد و مرا خورد

ص 30 پیشاپس مدرنیته دین و سیاستم درهم.........حرف از جدایی آوردی آنک

ص 36 از این حیله ها شیله ها پیله ها.............دمی جای گنجشک اگر رنگ شد...... بزن آی بران

ص 68 سر میکشیدمش گر............... من پشت تو نشستم گل پشت و رو ندارد

به نظر میرسد شاعر در گردآوری سروده هایش برای این مجموعه، از اکثر تجربه های شخصی خود در فواصل گوناگون استفاده نموده است. چنین امری ممکن است به این دلیل رخ داده باشد که شاعر با توجه به عمرشاعری و تعداد سروده هایش تاکنون اقدام به چاپ کتاب نکرده و به همین سبب سروده های قبلی را در کنار آثار تازه تر گردآوری نموده است.

در ادامه بحث زبان به  موسیقی میرسیم که یکی از عناصری است که می تواند در تبدیل متن به شعر موثر باشد. بازبینی و ارائه راهکارهایی جدید درپرداختن به موسیقی نکته ای است که مدنظر بسیاری از شاعران امروز قرار گرفته است. می توان گفت وجود روایت به همراه موسیقی، تداعی کننده شیوه سنتی شعر است و با نگاهی گذرا به مجموعه « آتش نوشته های مداد شمعی» این عدم توجه به موسیقی و روایت و استفاده از وزن های سخت بار زیباشناسانه آثار را پایین آورده است.

اما محصول دیگر رویکرد شاعرانه شاعر به زبان، ایجاز است. سالها ممارست و دست و پنجه نرم کردن با واژه و سطر، از شاعر موجودی تیزبین و حساس می سازد که سعی میکند واژگان را درست و سرجایشان به کار گیرد. سطرهای تکراری در مضمون و محتوا، وجود موسیقی روان و منتج شدن به فرم شدن زبان آثار، می توانند فاکتورهایی برای ایجاز باشند.

  نکات مهمی که در بررسی آثار ادبی مورد توجه قرار میگیرد، نکته اصلی نویسنده، هدف او، مخاطبان او، پیش فرضهای شاعر و دغدغه های اوست.

« آتش نوشته های مداد شمعی» زاییده ذهن راهله معماریان، حاصل دغدغه های درونی این شاعر می­باشد و در اکثر شعرها به دنبال فردی گمشده می­گردد که همان سرگشتگی انسان امروز است. اما گاهی این تلاش برای یافتن، به تلاشی در جهت تخریب فرد گمشده و زیباتر نشان دان خود می­انجامد تا جایی که بیشتر شعرهای کتاب  را از اول شخص مفرد می بینیم.این نکته یعنی شاعر در جایگاه روایت کننده ای است که خودش را روایت میکند. روایت کننده ای که شنونده نیز هست. من شاعر برایش آنچنان مهم و مورد توجه است که گاهی به خودشیفتگی می انجامد. و وقتی از خود بگوید از انسان گفته است و گرایش به انسان یعنی نفوذ جهان بینی مدرن در شاعر و جایگاهی که شاعر در هستی برای خود قائل است. چه بهتر است که شاعر در سرودن، گاهی به اجتماع خود نیز نظر انداخته و مخاطبین و مردم را هم به شعر خود راه دهد.

جنسیت در کتاب آتش نوشته های مداد شمعی وجود دارد. اما گاهی زنانگی در کارها به چشم نمی­خورد و با روحیه ای مردانه به جنگ با جنس مخالفش نیز می­رود تا جایی که می­گوید:« ص75 آیه ی پیکار نازل شد به من مردان نفس            تا شما را برندارم از زمین زن نیستم» که به شدت فمنیستی است.

یکی از مسائل بسیار مهم در دخالت دادن مخاطب در اثر و همراه کردن او با خود، ایجاد فضاها و تصاویر مشترک است تا حس همذات پنداری مخاطب برانگیخته شود و خود را مانند شاعر درون شعر بداند. « آتش نوشته های مداد شمعی» اقلیم گریز است و از لامکانی و لازمانی رنج می­برد. با خواندن اشعار این مجموعه کمتر فضایی در ذهن مخاطب به تصویر کشیده می­شود. گاهی عبارات آنچنان ساده هستند که فکر میکنیم شاعر در حال سخن گفتن است تا سعر سرودن!

راهله معماریان شعر را میشناسد. ام در انتخاب اشعار این کتاب هیچگونه وسواسی صورت نپذیرفته و برای رسیدن به 116 صفحه هر شعری را برای چاپ در این مجموعه انتخاب کرده است. کلمه سوزی و استفاده از بیت های زاید تصاویر بدیع و زیبای این مجموعه را تحت تاثیر خود قرار داده است. زبان دوگانه شاعر لذت یکدست بودن اشعار را میگیرد تا جاییکه وقتی مثنوی ها را میخوانیم متوجه میشویم که روانی آنها بیشتر از غزلهاست و این حدس به ذهن خطور میکند که شاعر اسیر و درگیر ردیف شده و از مفهوم و زیبایی کلام جا مانده است. در نهایت اینکه باید دید کسی که این کتاب را میخواند آیا حوصله و ذوق به اتمام رساندن آن را دارید یا خیر؟

بی انصافی است که در پایان برخی ابیات زیبا و بدیع این کتاب را یادآور نشوم

1-       ص 41 این ریاضت ها وصال دوست را در بر نداشت ترکه ها خط های دستم را موازی میکنند

2-      ص 43 بیخودی اطوار از خود در نیاور برف پیر       گرمی خرداد زیر پیچش شال من است

3-      ص 50 تردید دارم هم وطن باشند سوسن ها         هر سوسنی در خانه خود پرچمی دارد

4-      ص 54 حالا سه شنبه است زمین گرد است ما بیست و چندسال جوان هستیم     فردا دوشنبه است و ما داریم نخ میکنیم سوزن دنیا را

5-      ص 59 من نمی فهممت از آسانی          ادبیات نگاهت چینی ست

6-       ص 70 بقای عمر غزل باد هرچه خاک شماست                 برای راهله سنگ تمام بگذارید

7-      ص 107 حالا تو را شبیه خدا درک میکنم           این جسم بی ستون شده را ترک میکنم

8-      ص 110 تو برو کوه جمعه ی خوبیست               من که یک پا خودم دماوندم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:55 توسط مجتبی نیک سرشت |

حس جنین مرده سر زایمان تو                  سقط تمام فاصله های میان تو

در شک ضربه های پرستار توی بخش    تا آنکه یک نفس بدوم در جهان تو

بغض هزار کودک آویز از درخت           ترس از سقوط سیب سر دختران تو

ترس از نچیده چیده شدن تلخ تر شدن   بادام های تف شده ام از دهان تو

تکرار تلخ تیرگی ات در شبی که ماه          لال است در نبود صدای اذان تو

حس سیاه چاله شدن در مدار عشق

احساس چارپایه شدن زیر دار عشق

یکصد هزار منطق و برهان لعنتی

اذن دخول! اشهد و ایمان خط خطی

در این اتاق گرد ومسطح بدون تو

هی می­مکم به نیش پشه رد خون تو

هی می­پرم به سمت لباسی که روی تخت

افتاده جای پای تنت مثل یک درخت

یک آشیان برای یتیمیّ دارکوب

از لابه لای میله ی خشک بدون چوب

افتاده ام که مغز کجا را لگد کنم؟

با چند بیت هرزه خدا را لگد کنم؟

باید به عشق بوی دهن را اضافه کرد

از گوشه اتاق ، بدن را اضافه کرد

باید دوید سمت غروبی که پنجره

می بلعدش! به خاطر این بغض حنجره

اکران نسل بعدی مان روی تخت لق

هر جمعه دارکوب تنت را ت تق ت تق

 

***

من روی چارپایه نشستم نگاه کن!              این بغض را نیامده آوار چاه کن

برگرد! حس رابطه ات را ادامه باش        بادام های تف شده را سربراه کن

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:0 توسط مجتبی نیک سرشت |

آقای قذافی ما را بخاطر قتلت ببخش


وقتی خبر کشته شدن یک دیکتاتور دیگه رو شنیدم به شدت منقلب شدم همانطور که برای دیگر دیکتاتورها همچون صدام هیتلر موسولینی و .... متاثر شدم

این افراد را نباید کشت باید از انها استفاده کرد اینها نبغه هستند

آقای قذافی ببخشید

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:14 توسط مجتبی نیک سرشت |

ایستادند ثانیه ها

باز هم بدون کمربند ویراژ می دهی روی ملحفه

پلیس ایست داده است

پدر کمربندش حلقه می شود

ساعت مچی اش روی میز می ایستد

و تو تمام تابلوهای ایستادن ممنوع را زیر تخت دفن می کنی.

تابلوهای دیگر این اتاق یکی یکی می ریزند

آهای بس کنید!!!

عقربه های دیوار را به دستم می بندم

پلیس سوت می کشد

تو ویراژ می دهی

ویراژ می دهی

ویراژ

می دهی

می دهیم

و تمام فعل های ایستاده را صرف جریمه ای می کنیم

که هر صبح

به نام خورشید به تمام پنجره ها تجاوز می کند.

ثانیه ها از روی دیوار یکی یکی می ریزند

روی ملحفه هایی که دیگر سفید نیست

تا بالا بیاوریمشان

آهای بس کنید!!!

تخت آرام آرام می گرید.

پلیس ساعت مچی را به دستش می­بندد

کودکی داخل خیابان توپش را به شیشه ی پنجره ای می کوبد

که سالهاست ملحفه بالاآورده است

و باد

دردهایم را زیر آفتاب خشک خواهد کرد!

31/4/90

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:34 توسط مجتبی نیک سرشت |

جنگ جنگه حتی نرمش!

این داستان درباره هفته مد میلان نیست. اشتباه نگیرید. هدف نویسنده مالاندن پوزه استعمار به خاک سرد ته باغ عمارت کلاه فرنگی است. مال زمان ناصرالدین شاه است. قصه حاج خانم سلطنه­ای که خیلی دوست دارد یک شوی لباس را ببیند. آخر کسی نیست بگوید خواهر من نانت کم است، آبت کم است، یارانه ات قطع شده! (البته قدیمها هم یارانه بود به نام کوپن! مثل کوپن دخانیات!) هیچ تفریحی در این عمارت پیدا نمی­شود که تو شیفته حرفهای مادام جمیل شده­ای و می­خواهی بروی هفته مد میلان را نگاه کنی؟ خوب از کانال بی ناموسی Fashion TV ببین. حالا لابد می­خواهی با پول جد بیچاره من هم  بروی! بیچاره جد من جان بکند سر زمین با ده سر عائله از بوق سگ تا خروس خوان شغال، کار کند، آن وقت تو بروی خارجه و پزش را بدهی؟ همین کارها را کردید که دوستان جدم آمدند و ناصرالدین شاهتان را فرستادند پیش اجدادش. بگذریم. قرار نبود احساسات شخصی را وارد داستان بکنم. هنرمند متعهد که هنوز هم متاهل نشده، باید وقایع و اتفاقات را مثل روز روشن به همه نشان دهد. حالا بعد از تاهلش اشکالی ندارد که دو تا چاخان هم ببافد.

داشتم عرض می­کردم خدمتتان! از آنجایی که حاجی سلطنه کارمند ارشد در دستگاه اداری کشور است و وقت سرخاراندن و حتی تکریم ارباب رجوع را ندارد( بس­که پرونده های شکایت مردم زیاد و جدول های حل نشده فراوان است!)، حاج خانم سلطنه چاره­ای جز این ندارد که بنشیند و حرفهای مادام جمیل روسی را گوش بدهد و حسرت لباسهای شب او را بخورد و همواره نگران این باشد که همین امروز و فردا از چشم حاجی سلطنه بیافتد و شوهر مکرمش درست عین پدرخدابیامرزش، برود و سرش هوو بیاورد به سن بچه­اش! آنوقت دیگر جلوی مادام جمیل کم می­آورد. آخر همیشه کلنل روس­اف، قربان صدقه مادام جمیل را می­رود و می­گوید:« یه مادامم تو دنیا باشه، مادام جمیله!» برای همین حاج خانم سلطنه همین دیروز آمد پیش من و خواست تا با نوشتن این داستان او را به سال 2011 بیاورم و با ویزایی که ظرف سه سوت از وزارت ایتالیا خواهم گرفت، او را به هفته مد میلان ببرم. (آخر می­دانید که دست نویسنده برای تعیین محل اتفاقات و مکان داستان باز می­باشد. البته امرزوه با پیشرفت تکنولوژی و سیستم یکپارچه بانکی همه کارها به سرعت آب خوردن انجام می­شود. حالا بماند که پیداکردن آب سالم سخت است و سیستم هم نعوذبالله خدا نیست که! خراب می­شود) فقط سختی کار اینجاست که حاج خانم سلطنه باید همراه شوهرش یعنی حاجی­سلطنه به این سفر برود یا رضایت کتبی شوهر را ارائه بدهد تا اداره متبوع حاجی سلطنه پاسپورت صادر کند.

از شانس من و حاج خانم سلطنه تعطیلات تابستانی اداره متبوع حاجی سلطنه از همین الان شروع شده است و با صحبتها و وعده هایی که به حاجی سلطنه داده­ام و قصه اش در این داستان نمی­گنجد و داستان دیگری را می­طلبد،( که در صورت دریافت حق التالیف بنده از حاج خانم سلطنه برای همسر مکرمه ایشان هم داستان خواهم نوشت.) ایشان راضی شده­اند با بنده و حاج خانم سلطنه به سال 2011 و شهر میلان سفر کنند.

از آنجایی که حاجی سلطنه و همسر محترم نمی­دانستند هواپیما چیست، از آنها خواستم چشمهایشان را ببندند تا خدای نکرده اگر سقوط هم کردیم، چیزی نفهمند. آخر در این دوره و زمانه دیگر کسی سوار هواپیما نمی­شود. هم به علت وجود فراوان چاله­های هوایی که سی شهردار را مجبور به استعفا کرده است، هم به علت بی کلاسی هواپیما! همه با قطار و ناوگان حمل و نقل عمومی سفر می­کنند که هم پول بنزین ندهند، هم از زیبایی­های طبیعت استفاده کنند. آخر این هواپیماهای دیروزی هم که آنقدر سوسول هستند، با یک وزش باد عین پراید، پرواز می­کنند و خوب چه کاری است! آدم می­رود یک پراید لیزینگ می­کند و با آن پرواز می­کند. ولی متاسفانه ما با همین هواپیماهای ارزان روسی مجبور به سفر شدیم. چون حاج سلطنه و همسر گرامی به شدت به روسها معتقدند. ما تا آنها تا چشم باز کردیم، داخل فرودگاه میلان بودیم و دهانمان از تعجب باز مانده بود. حاج خانم سلطنه چهارقدش را برداشته بود و هی خود را باد می­زد. حاجی سلطنه که با دیدن دختران فرنگی آب از لوچه اش آویزان شده بود، برای حفظ آبرو هر چند لحظه یک بار، دستش را می­گزید و استغفرالله می­گفت. حواسش هم نبود که زنش کشف حجاب کرده است! ( به نظر می­رسد این مشکل کشف حجاب در آن زمان هم نزد برخی از زنان ایرانی بوده است. )

داخل خیابانهای شهر آنچنان مصیبتی کشیدم که پشت دستم را داغ کرده­ام که دیگر از این قصه های تنازع فرهنگی ننویسم. آخر مرا چه به مبارزه نرم با این موجودات تحریم چی! دائم حاجی را از جلوی مغازه­ها می­کشیدم تا به موقع به شو برسیم. حاج خانم سلطنه هم با دیدن ویترین مغازه ها زانوهایش شل می­شد و به حاج سلطنه می­گفت که برایش فلان لباس را بخرد. یادشان رفته بود کالای ایرانی با تمام این فشارها و تحریم ها صدبرابر ارزانتر از این لباسهای بی ناموسی است. با هر بدبختی ای که بود، آنها را به محل برگزاری شو رساندم تا به ایادی استکبار بفهمانم که دارای چه فرهنگ اصیلی می­باشم.

دخترهای لاغر و قدبلند همه جا عشوه می­آمدند. به چشم خواهری هم خوب چیزهایی بودند! حاجی سلطنه به من گفت:« آقای نویسنده! در بلاد فرنگ به گمانم قحطی پارچه می­باشد. یادمان باشد تجارت پارچه را در پیش بگیریم. همین صندوق حاج خانم برای کل این جماعت، لباس می­شود.»

تماشاچیان به حاجی سلطنه و حاج خانم سلطنه نگاه می­کردند. خوب حق هم داشتند. همین الان کسی جلوی شما با کلاه و لباس زمان قاجار بایستد و زنش هم شلیته پوشیده باشد و چارقدش را روی دوشش انداخته باشد و تازه پشت همسرش راه برود، تعجب می­کنید. حاجی سلطنه که متوجه نگاه آنها شده بود، نگاهی به همسرش انداخت و تا دید او کشف حجاب کرده است، پس کله­اش زد و به زور چارقد را سر حاج خانم سلطنه کرد. حاج خانم هم که ایمان داشت که با لباس سفید خانه شوهر آمده است و باید با لباس سفید که همان کفن است از خانه برود و هنوز از حق طلاق و نفقه و اینها بی اطلاع بود، سرش را پایین انداخت و سرجایش نشست. همهمه­ای میان جمعیت پیچید و به صورت خودجوش همه حاج سلطنه را هو کردند. پلاکاردهایی هم بالا آورده شده بود به زبان ایتالیایی که مضمون آنها این بود:« آهای آقا حیا کن اون خانمو رها کن»

نمایش شروع شد و مانکن­ها یکی­یکی روی استیج (که همان فرنگی صحنه خودمان است) می­آمدند و خود و لباس خود را نمایش می­دادند. برای این­که داستان قابل ارائه برای تمامی سنین باشد و هیچ­گونه بد آموزی ای نداشته باشد، از توضیح دقیق صحنه ها چشم پوشی می­کنم و ارجاعتان می­دهم به همان کانال Fashion TV .

حاجی سلطنه که چهارچشمش مشغول دخترها بود، نفهمید که کی حاج خانم السلطنه از کنارش بلند شده است و گوشه­ی سالن آرام آرام اشک می­ریزد. من نمی­دانستم حواسم به کجا باشد. به شوی لباس و مانکنها، ذکر وقایع با رعایت حجاب، حاج سلطنه و یا حاج خانم سلطنه؛ که ناگهان متوجه شدم خانمی با حاج خانم سلطنه در حال صحبت است. از آنجایی که حاج خانم سلطنه مدرک تافلش را خیلی وقت است گرفته، پس نیازی به مترجم نداشت و تمام صحبتهای خانم را فهمید و از آنجایی که من همه کاره و دانای کل این داستانم، می­دانم که خانم از حاج خانم سلطنه خواسته است تا از لباسهای آنها، پشت سن دیدن کند. (آخر آنها که بی­کار ننشسته ­اند تا من بیایم و با جنگ نرمم ببرمشان! آنها هم سلاحهای نرمشان را به کار انداخته بودند)

حاج خانم بی اذن شوهر، کاری نمی­کند. برای همین از خانم خواسته بود تا حاجی سلطنه را در جریان بگذارد. من داشتم به زن پوزخند می­زدم از اینکه پیش بینی ام درست از آب درآمده بود و سلاحم را تا دسته در قلب استکبار فروکرده­ام که زن با سردادن شعار تساوی حقوق زن و مرد و حرفهای فمنیستی و نشان دادن باغ سبز، و حتی سیاست هویج و چماق! که نمی­دانم چرا از اسلحه سرد استفاده می­کنند در این دوران جنگ نرم، حاج خانم سلطنه را مجاب کرد تا پشت سن بیاید و نگاهی به لباسها بیاندازد.

حاج خانم سلطنه محو تماشای لباسها شده بود. انگار داخل بهشت قدم می­زد. گل از گلش شکفته بود و یکی باید آب لب و لوچه­اش را جمع می­کرد. دو سه دفعه نزدیک بود زمین بخورد و چند باری هم به آدمهای پشت صحنه تنه زده بود. مدل لباسها را به خاطر می­سپرد تا فردا با حاجی سلطنه بیاید و بخرد. یکی از لباسها چشمش را گرفته بود و به دنبال کسی که لباس را پوشیده بود، دوید تا از او مدل لباس را بپرسد. مانکن وارد استیج! شد. حاج خانم سلطنه که محو لباس شده بود، دنبالش می­رفت. دیگر داشتم نفسهای آخر را می­کشیدم و تصور می­کردم که آن زن الان پایش را روی سینه من گذاشته است و های های می­خندد که ناگهان صدای تشویق تماشاچیان بلند شد. همه ایستاده بودند و برای حاج خانم سلطنه دست می­زدند. حاجی سلطنه گیج و منگ یک نگاه به مردم می­کرد و یک نگاه به حاج خانم سلطنه. مانکن، استیج! را دور زد و به سمت حاج خانم سلطنه برگشت. حاج خانم سلطنه به دختر که رسید، از او پرسید:« خانم مدل این لباس چیه؟» دختر لبخندی به او زد و از صحنه خارج شد. من هم همراه تماشاچیان برای حاج خانم سلطنه دست می­زدم. در وقتهای اضافه باز هم گل برتری را زده بودم. حاجی سلطنه از جا بلند شد و به سمت همسرش رفت. به چهره مردم نگاه می­کردم که آن دو را به هم نشان می­دادند و از مدل لباس آنها تعریف می­کردند. خانمی که پشت صحنه را به حاج خانم سلطنه نشان داده بود، سمت آنها رفت. آنها را به تماشاچیان نشان داد و شروع به تشویق آنها کرد. حاج خانم سلطنه که از تعجب، دهانشان باز مانده بود، پشت شوهرش قایم شد. لپهایش گل انداخته بودند. باید هرچه زودتر آنها را از آنجا بیرون می­آوردم. نمی­خواستم این پیروزی را به نفع خودشان انتشار دهند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 14:54 توسط مجتبی نیک سرشت |

سلام یک سری ایرادات برطرف شد منتظر نقد تازه تون هستم

 

حس جنین مرده سر زایمان تو                                    سقط تمام فاصله های میان تو

در شک ضربه های پرستار توی بخش                           تا آنکه یک نفس بدوم در جهان تو

بغض هزار کودک آویز از درخت                                      ترس از سقوط سیب سر دختران تو

ترس از نچیده چیده شدن تلخ تر شدن                          بادام های تف شده ام از دهان تو

تکرار تلخ تیرگی ات در شبی که ماه                              لال است در نبود صدای اذان تو

حس سیاه چاله شدن در مدار عشق

 احساس چارپایه شدن زیر دار عشق

یکصد هزار منطق و برهان لعنتی 

اذن دخول! اشهد و ایمان خط خطی

در این اتاق گرد ومسطح بدون تو

هی می­مکم به نیش پشه رد خون تو

هی می­پرم به سمت لباسی که روی تخت 

افتاده جای پای تنت مثل یک درخت

یک آشیان برای یتیمیّ دارکوب 

از لابه لای میله ی خشک بدون چوب

افتاده ام که مغز کجا را لگد کنم؟ 

 با چند بیت هرزه خدا را کنم؟

باید به عشق بوی دهن را اضافه کرد

از گوشه اتاق ، بدن را اضافه کرد

باید دوید سمت غروبی که پنجره 

می بلعدش! به خاطر این بغض حنجره

هرجمعه دارکوب تنت را ت تق ت تق

اکران نسل بعدی مان روی تخت لق

***

من روی چارپایه نشستم نگاه کن!                    این بغض را نیامده آوار چاه کن

برگرد! حس رابطه ات را ادامه باش                     بادام های تف شده را سربراه کن

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 22:9 توسط مجتبی نیک سرشت |